فريد الدين العطار النيسابوري

87

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

مىفروزد آتشِ غيرت مدام * عشقِ يوسف هست بر عالم حرام . الحكاية و التمثيل چون جدا افتاد يوسف از پدر * گشت يعقوب از فراقش بى بصر موج مىزد بحرِ خون از ديدگانش * نامِ يوسف مانده دايم در زفانْش جبرئيل آمد كه « گر هرگز دگر * بر زفانِ تو كند يوسف گذر محو گردانيم نامت بعد ازين * از ميانِ انبيا و مُرسلين . » چون در آمد امرش از حق آن زمان * گشت محوش نامِ يوسف از زفان گر چه نامِ يوسفش بودى نديم * نامِ او در جانِ خود كشتى مقيم ديد يوسف را شبى در خواب پيش * خواست تا او را بخواند سوىِ خويش يادش آمد آنچه حق فرموده بود * تن زد آن سر گشتهء فرسوده زود لكن از بى طاقتى از جانِ پاك * بر كشيد آهى بغايت دردناك چون ز خواب خوش بجنبيد او ز جاى * جبرئيل آمد كه مىگويد خداى « گر نراندى نامِ يوسف بر زفان * ليك آهى بر كشيدى آن زمان